|
|
|
|
|
دل پر زماتم است که آخر کشد مرا از چپّ و راست غصّه وغم می رسد مرا خون دلم مگر بیاید و مانع شود چو بند سیلی که از دو دیده آید و هم می برد مرا دل در کمند زلف سیاهش اسیر و او
با تازیانه اش به غضب می زند مرا تا در میان خلق شود عاشقش زبون در بند زلف خویش به هر سو کشد مرا اظهار تشنگی بر ِ او کردم و عجب کاو دم به دم ز جام بلا می دهد مرا ای مطربان به میکده مستی فتاده است تا بسترم زلطف چه کس می برد مرا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 4:41 توسط مهدی
|
|
||