|
|
|
|
|
افتاده در کمند تو کی آرزو کند فرار کو آن رهین که قراری نیافت زین قرار اندر فراق روی تو روزم همه شب است در وصل و صحبتت همه عمرم بود بهار کو زلف عنبرین ِ تو تا من شوم خراب جان می نیارزد آنکه برایت کنم نثار گفتی هرآنکه در رهِ عشقم فتد ، شود مسکین ومبتلا به الم های بیشمار تا در رسم دمی به مقام رضای تو
با جان طلب کنم همه غمهای روزگار در راه عشق ِ تو، شادم به این قمار گویند پیک تو آید غم از دلم برود جانا کجا بجویم و یابم نشان از آن سوار شب میزند به یاد تو مطرب ، می ِ مُدام
صبح ازمیان میکده بیرون رود خمار
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 4:43 توسط مهدی
|
|
||