|
|
|
|
|
تو هم با من نمی مانی مرا تنها رهایم کن ز کابوس ِ تفاوتهای بیش و کم رهایم کن نگاهت ناوکی بود و دلم زخمیّ ِ تیرت شد خدا را مهرَبان صیّاد از دامت رهایم کن فلک چرخاند گوی ِ بخت ِمن چندان به هرسویی که در چوگان نمی چرخد چنین، گویی، رهایم کن مرا طالع چنین بوده که در هفت آسمان حتی نشد یک اختر ِ کم سو ازآن ِ من رهایم کن نشد کامم روا از بوسه ی لعل ِ بدخشانت زمرّد سنگ ِ قلبت را قسم دادم رهایم کن چو جام ِ عشق بازی با مهِ رویت حرامم شد بیار آن شوکران جام ِ فراقت را رهایم کن زند مطرب نوای ِ شکوه واندوه با سازش تو هم پرده بگردان و مُخالف خوان رهایم کن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 23:38 توسط مهدی
|
|
||