|
|
|
|
|
امشب رهایت می کنم ای از دلم بیرون شده سوزد دل از جور و جفاهای زحد بیرون شده با تو، برایت، آمدم تا در دلت گل بشکفد تا تو نبینی که چه سان دل از غمی پر خون شده ایام ِ خوش بگذشت و تو سرخوش ز همراهی بُدی من در خیال اینکه با تو لیلی و مجنون شده غافل از اینکه در فراز و پستهای روزها تنها تو می خواهی که از تنهاییت بیرون شده گر در ره عشق آمدی، از پای تا سر او بشو گردن به بند ِ مهر او، چشمان تو جیحون شده حالی ! چو فرقت اوفتاد اندر میان ما و تو نه صبر ِ عشق آموختی، نه یک دل ِ محزون شده بل با رقیب آویختی، تا لحظه را شادی کنی سرمست و سر خوش گشتی و خاطر ز او مفتون شده آه ِ دلم سودت نکرد اندر فراق و هجرمان ای وای نگرفتی سراغی از دل ِ محزون شده تنها شدی بار دگر، رفت آن رقیب حیله گر گفتی که یارم مر تورا، اوضاع دیگرگون شده این یاریَت هم تا دمی حاصل بشد من را، که تو با دیگری همره شدی، او دلبر ِ اکنون شده از تو امید ِ معرفت یا که وفا اندر جفا ناید برو ، این عاشقیّت مرتو را افیون شده بسیار بشکستی دلم، نابود کردی حاصلم تنها رهایت می کنم ای از دلم بیرون شده هان ای خلایق بنگرید این تاجر ِ سودا زده آتش زدم با دست ِ خود این ثروت ِ قارون شده مُطرب* ، مبازی دل به پای هیچ زیبارو دگر کاین عشق ها با بی وفائیهای دون افسون شده
* تخلص این قلم شکسته است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 2:10 توسط مهدی
|
|
||