|
|
|
|
|
آخر پاییز امسال برایم با سفری تمام شد که یاد آور خاطرات تأثیر گذاری بود..
جهت برگزاری آزمون سردفتری به همراه چند تن از دوستان ، از جمله یاسر ، به تهران رفتیم.. نکته مهمی که مرا به تأمل واداشت از اینجا نشأت گرفت که قرار شد چند روزی که در تهران هستیم به مدرسه عالی سپهسالار ِ قدیم و شهید مطهری ِ کنونی برویم. من مدت یکی دو سالی آنجا ساکن بودم و زمانی که به مشهد برگشتم خاطرات تلخ و شیرین و بسیار ماندگاری از آنجا با خود همراه کردم. حال که بعد ۴،۵ سال دوباره می خواستم به آنجا بروم تصورم این بود که یاد آوری ِ آن خاطرات برایم بسی سخت خواهد آمد.. اما روز اول ِ اقامت در آنجا که گذشت، دیدم خیلی آسان تر از آنچه که فکر می کردم ، تلخی ِ گذشته کم اثر شده و عمق ِ تأثیر ِ خاطرات ِ آن روزها کمتر می نماید. چون در مورد یاسر هم حالتی مشابه ِ آنچه بر من آمده بود رخ داد ، درنگی کردم که شاید در روزگار ِ کنونی اثر پذیری ِ ما از رخ داد ها همچون گذشته نیست. و عمق ِ رخ داد هایی که بر روان ِ ما نقش می بندد بسی کمتر از گذشته شده..شاید هم نه.. اما خودمانیم، اگر اینگونه باشد که درنگ ِ من به آن رسید ، خود ِ این، امر ِ بسیار تأثیر گذاریست ها..!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:23 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
معمولاً سعی می کنم سر چهارراه ها به چراغ عابر پياده توجه کنم و اگه قرمز باشه وايستم.. اما يه بار تا رسيدم سر چهارراه ديدم 2 ثانيه ديگه قرمز ميشه و می دونستم زمان قرمزشم خيلی طولانيه..خواسته و نا خواسته رد شدم (يعنی با خودم گفتم تانصفه ی خيابون که هنوز واسه عابر سبزه ميرم، اون نصفه ش رو هم که هنوز ماشينا راه نيفتادن.تيز رد ميشم..!) اون طرف ِ چهارراه ، هنوز دو سه قدمی نرفته بودم که يکی ازدوستامو ديدم.کلی خوشحال شدم از ديدنش..خيلی.. القصّه..نکته ی جالب در اينجا بود که اگه پشت چراغ وايستاده بودم، دوستم رو نمی ديدم، چون او فاصله ای با چهارراه نداشت و با چند گام برداشتن ِ ديگه ، مسيرش به سمت ِ ديگه ی خيابون تغيير می کرد.. اين اتفاق، رشته سيمهای ذهنمو وصل کرد به مداری که يکی از خازن های اصليش* جمله ای حکيمانه بود از شيخ محمود امجد ( "خدايش هماره سلامت بدارد" و اين دعايی بود که او در حق عزيزانش می کرد) : «خرق ِ عادت ، موجب ِ خرق عادت ميشه..» با اين توضيح که خرق ِ عادت اول رو به صورت ترکيب ِ اضافی معنا کنيم. و دومی رو به معنای ِ اصطلاحی ؛ يعنی همون کار ِ فرا طبيعی و غير معمولی.. يعنی اگر بتوانيم دست از عادات ِ خود ، که ثمره ای برای ما به بار نمی آورد جز رِخوت ، ملالت و ايستائی، دست بکشيم و اصطلاحاً رخت ِ عادت را ازتن پاره کنيم خواهيم ديد که با اين خرق ِ عادت به معجزه ای دست خواهيم يافت..بلکه خود ِکنار گذاشتن ِ عادات، به معجزه تشبيه شده است.. شبيه اين معنا را در بيتی از قيصر امين پور _ که گرچه زياد نمی شناسمش اما شعر هايش را دوست دارم- يافتم، آنجا که گفته است : تمام ِ عبادات ِ ما عادت است به بي عادتی بايد عادت کنيم..
* آخه نيست که داداشم الکترونيک می خونه، ناگزير اصطلاحات ِ مربوط به برق و الکترونيک و... تو ادبيات ِ کلامیِ من هم وارد شده... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 2:8 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پوچ است آن چه می خوانی اش.. از دور نگاهت را به خود جلب می کند.. به سويش می آيی.. نزديک و نزديکتر می شوی.. پوچ است آنچه می آيی اش.. لختی با او به سر می بری.. آنچه از دور می نمود، نيست.. می خواهی اش..
با پوسته اش می گذرانی.. عمری می گذرد.. طاقتِ بيش از اين را ندارد.. خود، تار و پودِ فَتيل اش را از هم رها می کند و... تُهی ِ خود را می نماياند.. گفتم که؛
پوچ است آن چه می خواهی اش.. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 3:51 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش مبتلا به بیماری ای شدم و نا گزیر بودم از رفت و آمد زیاد پیش پزشک. اوایل برایم سخت بود که چرا دکترها به درد من اهمیتی نمی دهند.یعنی به محض اینکه به دکتر می گفتم علت مراجعه ام به او، فلان مسأله است، خیلی راحت با آن روبه رو می شد و سریع شروع می کرد به نسخه پیچی..!چون رویارویی ِ اوبا این بیماری برایش امری بسیار عادی شده بود.. ناراحتی ِ من از این بود که چرا آنطور که این بیماری برای من سخت است، دکتر به همان اندازه برایش ناگوار نیست و خیلی راحت با این امر روبه رو می شود. به مناسبتهای دیگر نیز ذهنم با این پدیده ، کلنجار می رفت.مثلا ً استادی که تازه شروع به تدریس کرده بود، ترم های اول به خیلی مسائل بیشتر دقت می کرد.اما به مرور، این دقت کمتر شد. همچنین، گاه در رویارویی با برخی پدیده ها، در بدو امر مفتون ِ ویژگیهای نوظهور آن می شویم. اما اندکی بعد همان پدیده برایمان یک چیز بسیار عادی به شمار می آید.مثال ِ ساده اش موبایل، mp3 player و...است. مثال خیلی ساده ی دیگر اینکه وقتی لباسی می خریم، دفعات اولی که آنرا می پوشیم خیلی مواظبیم که کثیف نشود، اتوی آن به هم نخورد و...اما همین که چند باری از استفاده ی آن گذشت دقتی که برای تمیز و مرتب نگه داشتنش میکردیم، کمتر میشود.(دست کم، خود ِ من اینطورم). قصدم از بیان این حالتی که به لحاظ روانی در ما اتفاق می افتد و مثال های گوناگون، این نبود که ارزش داوری در موردش کرده باشم، نه. چون به نظرم گاه خوب است و گاه نه.. تنها خواستم به این "حالت" ی که در ما پدید می آید، توجهی داده باشم و با بیان مثال ها، به جهت توضیح ِ کامل تر، از آن تصویری نشان داده باشم. در آخر بیان این مطلب را خالی از لطف نمی بینم که؛گاه در روابط مان با یک دوست نیز همینطور است.. بسیار پیش آمده که روزهای اول ِ یک دوستی برایمان شیرین تر، جذاب تر، و خاطره انگیز تر است.و به مرور، این رابطه لذت ِ روزهای اول را ندارد و آن دوست برایمان "عادی " میشود...! ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:58 توسط مهدی
|
|
||