تبليغاتX
کوک، بی پرده

 

پنج، شش سال پیش وقتی در یک کنسرتِ پژوهشی، تنبورنوازی ِ استاد کیخسرو پور ناظری رو می دیدم با خودم فکر می کردم که آیا ممکنه خودمم روزی ساز دست بگیرم..؟

 

تا اینکه دو سال بعد در مکانی که شاید هیچ کس باورش نشه، مثل تریای دانشکده مون، دیدم جوانی مشغول ساز زدنه..اونم تنبور..

 

رفتم نشستم پیشش و سر صحبت رو باهاش باز کردم..بعد  کمی دیگر ساز زد و در آخر ازش قول گرفتم که مرا هم راه بیندازد و او با نگاه مهربانش پذیرفت..

 

به مرور دوستی مان صمیمانه تر شد و دیدیم مشترکات زیادی داریم.از درد دل گرفته تا دغدغه..

 

خلاصه ایام خوشی با هم داشتیم..

 

 تا اینکه اکنون محمد ِ عزیز تصمیم گرفته تا  رود به شهر خود وشهریار خود باشد ..

 

برای من خاطره ی او، هنرهایش و مهرش به یادگار می ماند..

 

این چند بیت دیروز عصر وقتی از دانشکده به خونه می آمدم، به یاد ِ او، تراوش کرد.

 

 

«حمد ِ» * ما از همدان  به شهر توس آمد و رفت

 

با  هنر فلسفه اش را گرهی نو زد و رفت

 

 

خواست تا یک دو سه روزی  شرری انگیزد

 

در خود و در دگران ، وای که آتش زد و رفت

 

 

چه ظریفانه  به  سرپنجه ی خود  «خاطره»* ساخت

 

زخمه ای راست و چپ، سیم ِ دلم را زد و رفت

 

 

با «منم یا رب ِ»* خود  ساز ِ مرا دولت  داد

 

بوسه ای بر لب ِ آن «رطل گرانان»* زد و رفت

 

 

از پی ِ رنج و ملالی  که  دراین غربت  بود

 

دل  پر ازحسرت و امید  به  دریا زد و رفت

 

 

می روی سوی وطن، چشم به راهت نگران

 

«حمد»  نقشی  ز رُخش ، فرش ِ دل ِ ما  زد و رفت

 

 

 

*«م – حمد » نامی بود که محمد  پایان اشعارش ، یا بعضا ً به عنوان امضا کنار پوسترهایی که طراحی می کرد، می نوشت .

 

*«خاطره» ،«منم یا رب»، «رطل گرانان» اسامی ِ سه قطعه ی زیبایی هستند که محمد ساخته بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 2:57  توسط مهدی   | 

 

 

بمیری ای دل..

 

آن شب که از غفلت ِ چشمان ِ نگاهبانم ،  که خود شکارچیانی چیره دست اند ،

 

 استفاده کردی و محبتش را به درون ِ خود بردی..

 

و صبحدم وقتی چشم برتو گشودم

 

 مهرش را یافتم که با تو تا صبح چه عشقبازی ها که نکرده ...

 

 چشمانم  را تسلیم  خود کردی و آنها را بستی ..

 

اما،

 

زنده بمانی.. ای دل..

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 1:0  توسط مهدی   | 

آخر پاییز امسال برایم با سفری تمام شد که یاد آور خاطرات تأثیر گذاری بود..

 جهت برگزاری آزمون سردفتری به همراه چند تن از دوستان ، از جمله یاسر ، به تهران رفتیم..

نکته مهمی که مرا  به تأمل واداشت از اینجا نشأت گرفت که قرار شد چند روزی که در تهران هستیم به مدرسه عالی سپهسالار ِ قدیم و شهید مطهری ِ کنونی برویم.

من مدت یکی دو سالی آنجا ساکن بودم و زمانی که به مشهد برگشتم خاطرات تلخ و شیرین و بسیار ماندگاری از آنجا با خود همراه کردم.

حال که بعد ۴،۵ سال دوباره می خواستم به آنجا بروم تصورم این بود که یاد آوری ِ آن خاطرات برایم بسی سخت خواهد آمد.. اما روز اول ِ اقامت در آنجا که گذشت، دیدم خیلی آسان تر از آنچه که فکر می کردم ، تلخی ِ گذشته کم اثر شده و عمق ِ تأثیر ِ خاطرات ِ آن روزها کمتر می نماید.

چون در مورد یاسر هم حالتی مشابه ِ آنچه بر من آمده بود  رخ داد ، درنگی کردم که شاید در روزگار ِ کنونی اثر پذیری ِ ما از رخ داد ها همچون گذشته نیست. و عمق ِ رخ داد هایی که بر روان ِ ما نقش می بندد بسی کمتر از گذشته شده..شاید هم نه..

اما خودمانیم، اگر اینگونه باشد که درنگ ِ من به آن رسید ،

خود ِ این، امر  ِ بسیار تأثیر گذاریست ها..!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:23  توسط مهدی   |