تبليغاتX
کوک، بی پرده
 

اتفاقی رفتم تو وبلاگ یک خبر نگار..آخرین مطلبی که گذاشته بود رو خوندم.

نمی دونم حال من آنگونه اقتضا می کرد، تصویر سازی ِ من قوی بود یا واژه چینی ِ او این قدرت تأثیر را داشت که آه سردی از درون وبلاگش بر دلم نشست و نتونستم مطلبی بنویسم..

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 0:25  توسط مهدی   | 

 

 

معمولاً سعی می کنم سر چهارراه ها به چراغ عابر پياده توجه کنم و اگه قرمز باشه  وايستم..

اما يه بار تا رسيدم سر چهارراه ديدم 2 ثانيه ديگه قرمز ميشه و می دونستم زمان قرمزشم خيلی طولانيه..خواسته و نا خواسته رد شدم (يعنی با خودم گفتم تانصفه ی خيابون که هنوز واسه عابر سبزه ميرم، اون نصفه ش رو هم که هنوز ماشينا راه نيفتادن.تيز رد ميشم..!)

اون طرف ِ چهارراه ، هنوز دو سه قدمی نرفته بودم که يکی ازدوستامو ديدم.کلی خوشحال شدم از ديدنش..خيلی..

القصّه..نکته ی جالب در اينجا بود که اگه پشت چراغ وايستاده بودم، دوستم رو نمی ديدم، چون او فاصله ای با چهارراه نداشت و با چند گام برداشتن ِ ديگه ، مسيرش به سمت ِ ديگه ی خيابون تغيير می کرد..

 

اين اتفاق، رشته سيمهای ذهنمو وصل کرد به مداری که يکی از خازن های اصليش*  جمله ای  حکيمانه بود از شيخ محمود امجد ( "خدايش هماره سلامت بدارد" و اين دعايی بود که او در حق عزيزانش می کرد)  : «خرق ِ عادت ، موجب ِ خرق عادت ميشه..»

با اين توضيح که خرق ِ عادت اول رو به صورت ترکيب ِ اضافی معنا کنيم. و دومی رو به معنای ِ اصطلاحی ؛ يعنی همون کار ِ فرا طبيعی و غير معمولی..

يعنی اگر بتوانيم دست از عادات ِ خود ، که ثمره ای برای ما به بار نمی آورد جز رِخوت ، ملالت و ايستائی، دست بکشيم و اصطلاحاً رخت ِ عادت را ازتن پاره کنيم خواهيم ديد که با اين خرق ِ عادت به معجزه ای دست خواهيم يافت..بلکه خود ِکنار گذاشتن ِ عادات، به معجزه تشبيه شده است..

شبيه اين معنا را در بيتی از قيصر امين پور _ که گرچه زياد نمی شناسمش اما شعر هايش را دوست دارم- يافتم، آنجا که گفته است :

تمام ِ عبادات ِ ما عادت است

به بي عادتی بايد عادت کنيم.. 

 

 

 

 

* آخه نيست که داداشم الکترونيک می خونه، ناگزير اصطلاحات ِ مربوط به برق و الکترونيک و... تو ادبيات ِ کلامیِ من هم وارد شده...

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 2:8  توسط مهدی   | 

 

مشغول خواندن مقاله ای از محسن کديور بودم..

 در ضمن ِ خواندن،  ذهنم - همچون طفلی که وقتی مشغول صحبت با او هستی ناگاه هواسش به بيرون ازاتاق  پرت می شود و می دود بيرون و انگار نه انگار که داشتی با او صحبت می کردی -  معطوف شد به آيه ای از قرآن: فبما رحمه من الله لِنت لهم و لو کنت فظا ً غليظ القلب لانفضّوا مِن حولک..(158 آل عمران)

چند لحظه ای درنگ کردم..

گاه ما آنقدر غرق در موضوعاتِ پيچيده می شويم ( و خيلی وقت ها اين، خوشايند ماست.چون موضوعات ساده براي مان جذابيت ندارند)،

 از اموری که شايد بسی ابتدايی وساده جلوه کنند فراموش می کنيم..با استفاده از اين آيه، مثال ِمدِّ نظرم گشاده رويی و نرم خويی با دیگران است..که خدا از آن به عنوان ِ نشانه ای از رحمت ِ خود،که به پيامبر داده ياد می کند. و بيان مي کند که اگر چنين صفتی نداشتی مردم از تو [به تعبير من] گريزان بودند..

اين مطلب را بيشتر خطاب به متظاهرينِ به دين می نويسم که کمتر از اين رحمت خداوندی بهره برده اند.(و به قول معروف وقتی خوش خلقی را تقسيم می کردند اينان در صف ديگری ايستاده بودند).

وگرنه ديگرِ مردم که در هر صفی از ارزاق ِ خداوندی، به قاعده، منتظرشده اند نصيب کافی از گشاده رويی دارند..

اين گونه تأملاتم در باره ی همين گزاره های ِ ساده که نکاتی ضروری را تذکر مي دهند، و جملات ديگری که در باب ِ اهميت ِ خلق نيکو نقل شده، ذهنم را به تعابيری همچون اين بيت راهنما می شود که :

 خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان .... تا ادعای متظاهرين ِ به دين در باره ی نفوذ دين در عمق جانشان و اجين شدنش با گوشت و پوستشان..!!!، با امثال این آیات محک بخورد و سره از ناسره مشخص شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 2:51  توسط مهدی   | 

 

پهنه ی وسیع بیابان،

سیاهی ِ شب،

نور ِ سوسو زن ِ چراغهای آبادی،

روشنی ِ آتش کنار ِ جاده،

از خود و خودی ها  دور،

نگاهی نو  به  قدیمی ها...

من سفر را دوست دارم...

 چهارشنبه ی گذشته به گرگان رفتم، شب،درراه ِ رفت، که توی اتوبوس به بیرون خیره شده بودم، احساسات زیبایی در من بوجود آمد.

کلمات بالا،  تراوش آن احساسات است..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 1:6  توسط مهدی   |