تبليغاتX
کوک، بی پرده

چند سال پیش مبتلا به بیماری ای شدم و نا گزیر بودم از رفت و آمد زیاد پیش پزشک.

اوایل برایم سخت بود که چرا دکترها به درد من اهمیتی نمی دهند.یعنی به محض اینکه به دکتر می گفتم علت مراجعه ام به او،  فلان مسأله است، خیلی راحت با آن روبه رو می شد و سریع شروع می کرد به نسخه پیچی..!چون رویارویی ِ اوبا این بیماری برایش امری بسیار عادی شده بود..

ناراحتی ِ من از این بود که چرا آنطور که این بیماری برای من سخت است، دکتر به همان اندازه برایش ناگوار نیست و خیلی راحت با این امر روبه رو می شود.

به مناسبتهای دیگر نیز ذهنم با این پدیده ، کلنجار می رفت.مثلا ً استادی که تازه شروع به تدریس کرده بود، ترم های اول به خیلی مسائل بیشتر دقت می کرد.اما به مرور، این دقت کمتر شد.

همچنین، گاه در رویارویی با برخی پدیده ها، در بدو امر مفتون ِ ویژگیهای نوظهور آن می شویم. اما اندکی بعد همان پدیده برایمان یک چیز بسیار عادی به شمار می آید.مثال ِ ساده اش موبایل، mp3 player و...است.

مثال خیلی ساده ی دیگر اینکه وقتی لباسی می خریم، دفعات اولی که آنرا می پوشیم خیلی مواظبیم که کثیف نشود، اتوی آن به هم نخورد و...اما همین که چند باری از استفاده ی آن گذشت دقتی که برای تمیز و مرتب نگه داشتنش میکردیم، کمتر میشود.(دست کم، خود ِ من اینطورم).

قصدم از بیان این حالتی که به لحاظ روانی در ما اتفاق می افتد و مثال های گوناگون، این نبود که ارزش داوری در موردش کرده باشم، نه. چون به نظرم گاه خوب است و گاه نه.. تنها خواستم به این "حالت" ی که در ما پدید می آید، توجهی داده باشم و با بیان مثال ها، به جهت توضیح ِ کامل تر، از آن تصویری نشان داده باشم.

در آخر بیان این مطلب را خالی از لطف نمی بینم که؛گاه در روابط مان با یک دوست نیز همینطور است..

بسیار پیش آمده که روزهای اول ِ یک دوستی برایمان شیرین تر، جذاب تر، و خاطره انگیز تر است.و به مرور، این رابطه لذت ِ روزهای اول را ندارد و آن دوست برایمان "عادی " میشود...! !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:58  توسط مهدی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 14:30  توسط مهدی   | 

 

 

در فرصتهای بعد در مورد سفری که تابستان به افغانستان داشتم، بیشتر مینویسم..

این تصویرِ عکسیه که تو یه قهوه خونه  و رستوران سنتی در کابل بود..شبی بود به یادموندنی..  

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 16:52  توسط مهدی   | 

اواخر مرداد، شبی مشغول تأمل و تفکر بودم.حاصل این تأملات این شد که تصمیمات گذشته ام را که برای ایجاد وبلاگ گرفته بودم، عملی کنم.

در قدم اول لازم بود نامی برای ولاگ برگزینم.علاقه داشتم نام وبلاگ به دو ساحت یا دو موضوع، مرتبط باشد؛ یکی موسیقی و بویژه "ساز" ، و دیگر گفتن حرفهایی که شاید در گفتگوهای معمول روزمره نشود به آن پرداخت.البته انگیزه های دیگری هم از ایجاد وبلاگ دارم که در فرصتی دیگر،خواهم نوشت.

خلاصه،اسمی که به ذهنم خطور کرد "کوک" بود.کمی باهاش ور رفتم و این ترکیب رو بهتر دیدم:کوک، بی پرده.

کلمه اول هم ناظر به پرده در سازِ  موسیقی است. وهم بی پرده  سخن گفتن.

مرادم از کوک هم، نه آنچه که در مقابلش ناکوکی است.بلکه آنچه اعم بین این دو است.هر سازی میتواند کوک باشد.یا از کوک خارج،که اصطلاحا ناکوک خوانده می شود.

حالت انسان هم همینطوره،گاه سرحال،شاداب و پر نشاط یا کوک.

و گاه دمق،بی حوصله،ناراحت و غمگین یا ناکوک.

دراین وبلاگ قصد دارم روز نوشت ها و خاطرات  خودم رو بنویسم.همچنین اندک تأملاتی که بعضآ در ذهنم به اونها می پردازم رو بیارم. از سخن گفتن درباره هنر بویژه موسیقی، عکاسی و سینما که بسیار به اینها علاقه دارم هم دریغ نمی کنم.

گاهی هم داستانهایی هر چند کوتاه رو که در ذهنم شکل می گیره، مینویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 1:59  توسط مهدی   |