|
|
|
|
|
هفته ی اول آبان با سفر به شیراز، البته تنها و همراه با تجربیات جدید برایم سپری شد.. با ورود به شیراز، نسیم روح نواز بهار در پاییز، مشامم را تازه کرد و روز های دوم و سوم هم باران های بهاریش دل و جانم را شستشویی دیگر داد.. بیشترین لذّت را مثل نوبت های پیش در زیارتگه رندان جهان بردم و شعری که زیر عکس آرامگاه خواجه نوشتم، فالی بودکه برایم باز شد.. البته از تماشای نقاط دیدنی دیگر هم بی بهره نبودم. همانطور که سعی کردم تصویری از آنها را اینجا بگذارم.. آخرین ساعات حضورم در شیراز ، زیر باران شدید در حافظیه بود. و با آنکه دلم نمی خواست ترکش کنم، هم صدا با نوای جان بخش مرغ سحر ِ استاد شجریان که فضای بارانی حافظیه را مترنّم کرده بود، حافظ را تا دیداری زود بدرود گفتم..
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت کای چشم و چراغ همه شیرین سخنان تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده من شو برخور زهمه سیم تنان
حمام ارگ کریم خان زند
پنجره ی اتاق پذیرایی ارگ کریم خان
باغ زیبای ارم
نمای شبستان تابستانی مسجد وکیل
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشایی
نارنجستان قوام
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 0:38 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دل پر زماتم است که آخر کشد مرا از چپّ و راست غصّه وغم می رسد مرا خون دلم مگر بیاید و مانع شود چو بند سیلی که از دو دیده آید و هم می برد مرا دل در کمند زلف سیاهش اسیر و او
با تازیانه اش به غضب می زند مرا تا در میان خلق شود عاشقش زبون در بند زلف خویش به هر سو کشد مرا اظهار تشنگی بر ِ او کردم و عجب کاو دم به دم ز جام بلا می دهد مرا ای مطربان به میکده مستی فتاده است تا بسترم زلطف چه کس می برد مرا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 4:41 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب کنار بالین بوی خدا شنیدم نورمحبّتش را در تار ِ خانه دیدم بعد از شبان پردرد وایّام ِ پر تلاطم آرامش ِ لطیفی از سوی او رسیدم یاد آوَرَد مرا از دیدار اوّلینش آن دم که درسحرگاه برحضرتش رسیدم از بهر شستن دل رفتم طواف ِ کعبه با جامۀ سپیدی دیدار ِ او بدیدم گفتا که آید آن روز، بینم تو را و بینی در طوف اوّل این را با گوش دل شنیدم غرق سرور گشتم زین مژده و بشارت هفتاد طوف دیگر با شادیش دویدم با اینکه مست بودم مست ِ طواف خانه جامی ز نوش زمزم لاجرعه سر کشیدم مطرب شدم درین کوی تا مرگ، می نوازم در پاسخ نوایی کاندر حرم شنیدم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 3:52 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
افتاده در کمند تو کی آرزو کند فرار کو آن رهین که قراری نیافت زین قرار اندر فراق روی تو روزم همه شب است در وصل و صحبتت همه عمرم بود بهار کو زلف عنبرین ِ تو تا من شوم خراب جان می نیارزد آنکه برایت کنم نثار گفتی هرآنکه در رهِ عشقم فتد ، شود مسکین ومبتلا به الم های بیشمار تا در رسم دمی به مقام رضای تو
با جان طلب کنم همه غمهای روزگار در راه عشق ِ تو، شادم به این قمار گویند پیک تو آید غم از دلم برود جانا کجا بجویم و یابم نشان از آن سوار شب میزند به یاد تو مطرب ، می ِ مُدام
صبح ازمیان میکده بیرون رود خمار
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 4:43 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
می ِ ناب ِ هزارساله ای نکند عکس ِ افتاده در پیاله ای نکند در گلستان ِ پر گل و ریحان نسترن یا که لاله ای نکند اختر سعد یار من شده است بهر این ستاره هاله ای نکند صبحدم در درخشش خورشید روی گلبرگ، ژاله ای نکند مستی ِ چشم ِ دلربایت را ارث برده از غزاله ای نکند بردن ِ غصّه از دل رنجور را به شادی حواله ای نکند با تو مطرب دگر چه ساز کند خوش صدا ساز ِ دیر ساله ای نکند
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 16:29 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
از بهر عشقت ای صنم دیوانه ام دیوانه ام
شمع رُخت را تا ابد پروانه ام پروانه ام
ترک وطن کردم به امید وصال کوی تو
اکنون سرای تو بود کاشانه ام کاشانه ام
چندان در عشقت اوفتم که عالمی حیران شود
در داستان عاشقان افسانه ام افسانه ام
از جام نوشینت بنوشان تشنه ی سرگشته را
عشق تو می گردید و من پیمانه ام پیمانه ام
چونان که گشتم با تو و با مهرت ای جان ، آشنا
از این جهان و آن جهان بیگانه ام بیگانه ام
شاهد تویی ساقی تویی در مجلس و من مطربم
آوازخوانم تا سحر مستانه ام مستانه ام |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 19:25 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
یاران ِ دلنواز و عروسان ِ ماهرو رقصان و کِل کشان بسرایند کو به کو
کایّام ِ خوش بیامد و آمد بهار ِ نو طرف ِ دلی به میمنت ِ سال ِ خود بجو
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 11:17 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو هم با من نمی مانی مرا تنها رهایم کن ز کابوس ِ تفاوتهای بیش و کم رهایم کن نگاهت ناوکی بود و دلم زخمیّ ِ تیرت شد خدا را مهرَبان صیّاد از دامت رهایم کن فلک چرخاند گوی ِ بخت ِمن چندان به هرسویی که در چوگان نمی چرخد چنین، گویی، رهایم کن مرا طالع چنین بوده که در هفت آسمان حتی نشد یک اختر ِ کم سو ازآن ِ من رهایم کن نشد کامم روا از بوسه ی لعل ِ بدخشانت زمرّد سنگ ِ قلبت را قسم دادم رهایم کن چو جام ِ عشق بازی با مهِ رویت حرامم شد بیار آن شوکران جام ِ فراقت را رهایم کن زند مطرب نوای ِ شکوه واندوه با سازش تو هم پرده بگردان و مُخالف خوان رهایم کن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 23:38 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب رهایت می کنم ای از دلم بیرون شده سوزد دل از جور و جفاهای زحد بیرون شده با تو، برایت، آمدم تا در دلت گل بشکفد تا تو نبینی که چه سان دل از غمی پر خون شده ایام ِ خوش بگذشت و تو سرخوش ز همراهی بُدی من در خیال اینکه با تو لیلی و مجنون شده غافل از اینکه در فراز و پستهای روزها تنها تو می خواهی که از تنهاییت بیرون شده گر در ره عشق آمدی، از پای تا سر او بشو گردن به بند ِ مهر او، چشمان تو جیحون شده حالی ! چو فرقت اوفتاد اندر میان ما و تو نه صبر ِ عشق آموختی، نه یک دل ِ محزون شده بل با رقیب آویختی، تا لحظه را شادی کنی سرمست و سر خوش گشتی و خاطر ز او مفتون شده آه ِ دلم سودت نکرد اندر فراق و هجرمان ای وای نگرفتی سراغی از دل ِ محزون شده تنها شدی بار دگر، رفت آن رقیب حیله گر گفتی که یارم مر تورا، اوضاع دیگرگون شده این یاریَت هم تا دمی حاصل بشد من را، که تو با دیگری همره شدی، او دلبر ِ اکنون شده از تو امید ِ معرفت یا که وفا اندر جفا ناید برو ، این عاشقیّت مرتو را افیون شده بسیار بشکستی دلم، نابود کردی حاصلم تنها رهایت می کنم ای از دلم بیرون شده هان ای خلایق بنگرید این تاجر ِ سودا زده آتش زدم با دست ِ خود این ثروت ِ قارون شده مُطرب* ، مبازی دل به پای هیچ زیبارو دگر کاین عشق ها با بی وفائیهای دون افسون شده
* تخلص این قلم شکسته است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 2:10 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 14:58 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان زاده ی دنیاست و کسی را به خاطر علاقه به مادرش سرزنش نتوان کرد * زمانی که این جمله را دیدم و خواندم ، تفاسیر ِ متفاوتی به ذهنم رسید. که مهمترینشان دو برداشتی هستند که از جهتی با هم مخالفند.. برداشت اول منطبق با نگاه ِ معروف ِ دینی - مذهبی، به انسان است.که به انسان صرفاً نگاهی آسمانی دارد و هر گونه تعلق و دلبستگی ِ دنیایی را مذموم می شمارد. اما برداشت دوم که با مذاق خودم نیز سازگار تر است و به نظرم جمله ی مذکور در این برداشت صراحت بیشتری دارد. و آن اینکه انسان را زاده ی دنیا می داند و بیان می کند چگونه می توان کسی را به خاطر ِ دوستی ِ منشأ ِ خود سرزنش کرد.. به فهم من، جمله این مفهوم را میرساند که انسان را با در نظر گرفتن علایقش، ذلبستگی هایش و به طور کلی با ملاحظه ی ریشه اش که در خاک است ببینیم، آنگاه از او اوج گرفتن تا افلاک را توقع داشته باشیم و یا حتا این اوج را فرضی بر او بدانیم. به عقیده ی من مفهوم ِ این جمله، به انسان از زاویه ای می نگرد که کمتر رواج دارد. تعریف ِ انسان در این جمله واقع گرایانه تر است.به نسبت تعاریف دیگری که زمینی بودن و ریشه در خاک داشتن را برای انسان موجه نمی داند و مدام در پی ِ پرواز دادن انسان است.بدون در نظر گرفتن اینکه انسان مجموعه ای از تمایلات ،خُلقیات و گرایشهای مختلف و متضاد است..
* این جمله از حضرت علی است در نهج البلاغه.خیلی وقت بود می خواستم این مطلب رو بنویسم اما نمی شد.. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 0:35 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج، شش سال پیش وقتی در یک کنسرتِ پژوهشی، تنبورنوازی ِ استاد کیخسرو پور ناظری رو می دیدم با خودم فکر می کردم که آیا ممکنه خودمم روزی ساز دست بگیرم..؟ تا اینکه دو سال بعد در مکانی که شاید هیچ کس باورش نشه، مثل تریای دانشکده مون، دیدم جوانی مشغول ساز زدنه..اونم تنبور.. رفتم نشستم پیشش و سر صحبت رو باهاش باز کردم..بعد کمی دیگر ساز زد و در آخر ازش قول گرفتم که مرا هم راه بیندازد و او با نگاه مهربانش پذیرفت.. به مرور دوستی مان صمیمانه تر شد و دیدیم مشترکات زیادی داریم.از درد دل گرفته تا دغدغه.. خلاصه ایام خوشی با هم داشتیم.. تا اینکه اکنون محمد ِ عزیز تصمیم گرفته تا رود به شهر خود وشهریار خود باشد .. برای من خاطره ی او، هنرهایش و مهرش به یادگار می ماند.. این چند بیت دیروز عصر وقتی از دانشکده به خونه می آمدم، به یاد ِ او، تراوش کرد. «حمد ِ» * ما از همدان به شهر توس آمد و رفت با هنر فلسفه اش را گرهی نو زد و رفت خواست تا یک دو سه روزی شرری انگیزد در خود و در دگران ، وای که آتش زد و رفت چه ظریفانه به سرپنجه ی خود «خاطره»* ساخت زخمه ای راست و چپ، سیم ِ دلم را زد و رفت با «منم یا رب ِ»* خود ساز ِ مرا دولت داد بوسه ای بر لب ِ آن «رطل گرانان»* زد و رفت از پی ِ رنج و ملالی که دراین غربت بود دل پر ازحسرت و امید به دریا زد و رفت می روی سوی وطن، چشم به راهت نگران «حمد» نقشی ز رُخش ، فرش ِ دل ِ ما زد و رفت *«م – حمد » نامی بود که محمد پایان اشعارش ، یا بعضا ً به عنوان امضا کنار پوسترهایی که طراحی می کرد، می نوشت . *«خاطره» ،«منم یا رب»، «رطل گرانان» اسامی ِ سه قطعه ی زیبایی هستند که محمد ساخته بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 2:57 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
بمیری ای دل.. آن شب که از غفلت ِ چشمان ِ نگاهبانم ، که خود شکارچیانی چیره دست اند ،
استفاده کردی و محبتش را به درون ِ خود بردی.. و صبحدم وقتی چشم برتو گشودم
مهرش را یافتم که با تو تا صبح چه عشقبازی ها که نکرده ... چشمانم را تسلیم خود کردی و آنها را بستی ..
اما،
زنده بمانی.. ای دل.. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 1:0 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
آخر پاییز امسال برایم با سفری تمام شد که یاد آور خاطرات تأثیر گذاری بود..
جهت برگزاری آزمون سردفتری به همراه چند تن از دوستان ، از جمله یاسر ، به تهران رفتیم.. نکته مهمی که مرا به تأمل واداشت از اینجا نشأت گرفت که قرار شد چند روزی که در تهران هستیم به مدرسه عالی سپهسالار ِ قدیم و شهید مطهری ِ کنونی برویم. من مدت یکی دو سالی آنجا ساکن بودم و زمانی که به مشهد برگشتم خاطرات تلخ و شیرین و بسیار ماندگاری از آنجا با خود همراه کردم. حال که بعد ۴،۵ سال دوباره می خواستم به آنجا بروم تصورم این بود که یاد آوری ِ آن خاطرات برایم بسی سخت خواهد آمد.. اما روز اول ِ اقامت در آنجا که گذشت، دیدم خیلی آسان تر از آنچه که فکر می کردم ، تلخی ِ گذشته کم اثر شده و عمق ِ تأثیر ِ خاطرات ِ آن روزها کمتر می نماید. چون در مورد یاسر هم حالتی مشابه ِ آنچه بر من آمده بود رخ داد ، درنگی کردم که شاید در روزگار ِ کنونی اثر پذیری ِ ما از رخ داد ها همچون گذشته نیست. و عمق ِ رخ داد هایی که بر روان ِ ما نقش می بندد بسی کمتر از گذشته شده..شاید هم نه.. اما خودمانیم، اگر اینگونه باشد که درنگ ِ من به آن رسید ، خود ِ این، امر ِ بسیار تأثیر گذاریست ها..!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:23 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اتفاقی رفتم تو وبلاگ یک خبر نگار..آخرین مطلبی که گذاشته بود رو خوندم. نمی دونم حال من آنگونه اقتضا می کرد، تصویر سازی ِ من قوی بود یا واژه چینی ِ او این قدرت تأثیر را داشت که آه سردی از درون وبلاگش بر دلم نشست و نتونستم مطلبی بنویسم.. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 0:25 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
معمولاً سعی می کنم سر چهارراه ها به چراغ عابر پياده توجه کنم و اگه قرمز باشه وايستم.. اما يه بار تا رسيدم سر چهارراه ديدم 2 ثانيه ديگه قرمز ميشه و می دونستم زمان قرمزشم خيلی طولانيه..خواسته و نا خواسته رد شدم (يعنی با خودم گفتم تانصفه ی خيابون که هنوز واسه عابر سبزه ميرم، اون نصفه ش رو هم که هنوز ماشينا راه نيفتادن.تيز رد ميشم..!) اون طرف ِ چهارراه ، هنوز دو سه قدمی نرفته بودم که يکی ازدوستامو ديدم.کلی خوشحال شدم از ديدنش..خيلی.. القصّه..نکته ی جالب در اينجا بود که اگه پشت چراغ وايستاده بودم، دوستم رو نمی ديدم، چون او فاصله ای با چهارراه نداشت و با چند گام برداشتن ِ ديگه ، مسيرش به سمت ِ ديگه ی خيابون تغيير می کرد.. اين اتفاق، رشته سيمهای ذهنمو وصل کرد به مداری که يکی از خازن های اصليش* جمله ای حکيمانه بود از شيخ محمود امجد ( "خدايش هماره سلامت بدارد" و اين دعايی بود که او در حق عزيزانش می کرد) : «خرق ِ عادت ، موجب ِ خرق عادت ميشه..» با اين توضيح که خرق ِ عادت اول رو به صورت ترکيب ِ اضافی معنا کنيم. و دومی رو به معنای ِ اصطلاحی ؛ يعنی همون کار ِ فرا طبيعی و غير معمولی.. يعنی اگر بتوانيم دست از عادات ِ خود ، که ثمره ای برای ما به بار نمی آورد جز رِخوت ، ملالت و ايستائی، دست بکشيم و اصطلاحاً رخت ِ عادت را ازتن پاره کنيم خواهيم ديد که با اين خرق ِ عادت به معجزه ای دست خواهيم يافت..بلکه خود ِکنار گذاشتن ِ عادات، به معجزه تشبيه شده است.. شبيه اين معنا را در بيتی از قيصر امين پور _ که گرچه زياد نمی شناسمش اما شعر هايش را دوست دارم- يافتم، آنجا که گفته است : تمام ِ عبادات ِ ما عادت است به بي عادتی بايد عادت کنيم..
* آخه نيست که داداشم الکترونيک می خونه، ناگزير اصطلاحات ِ مربوط به برق و الکترونيک و... تو ادبيات ِ کلامیِ من هم وارد شده... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 2:8 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
مشغول خواندن مقاله ای از محسن کديور بودم.. در ضمن ِ خواندن، ذهنم - همچون طفلی که وقتی مشغول صحبت با او هستی ناگاه هواسش به بيرون ازاتاق پرت می شود و می دود بيرون و انگار نه انگار که داشتی با او صحبت می کردی - معطوف شد به آيه ای از قرآن: فبما رحمه من الله لِنت لهم و لو کنت فظا ً غليظ القلب لانفضّوا مِن حولک..(158 آل عمران) چند لحظه ای درنگ کردم.. گاه ما آنقدر غرق در موضوعاتِ پيچيده می شويم ( و خيلی وقت ها اين، خوشايند ماست.چون موضوعات ساده براي مان جذابيت ندارند)، از اموری که شايد بسی ابتدايی وساده جلوه کنند فراموش می کنيم..با استفاده از اين آيه، مثال ِمدِّ نظرم گشاده رويی و نرم خويی با دیگران است..که خدا از آن به عنوان ِ نشانه ای از رحمت ِ خود،که به پيامبر داده ياد می کند. و بيان مي کند که اگر چنين صفتی نداشتی مردم از تو [به تعبير من] گريزان بودند.. اين مطلب را بيشتر خطاب به متظاهرينِ به دين می نويسم که کمتر از اين رحمت خداوندی بهره برده اند.(و به قول معروف وقتی خوش خلقی را تقسيم می کردند اينان در صف ديگری ايستاده بودند). وگرنه ديگرِ مردم که در هر صفی از ارزاق ِ خداوندی، به قاعده، منتظرشده اند نصيب کافی از گشاده رويی دارند.. اين گونه تأملاتم در باره ی همين گزاره های ِ ساده که نکاتی ضروری را تذکر مي دهند، و جملات ديگری که در باب ِ اهميت ِ خلق نيکو نقل شده، ذهنم را به تعابيری همچون اين بيت راهنما می شود که : خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان .... تا ادعای متظاهرين ِ به دين در باره ی نفوذ دين در عمق جانشان و اجين شدنش با گوشت و پوستشان..!!!، با امثال این آیات محک بخورد و سره از ناسره مشخص شود... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 2:51 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پهنه ی وسیع بیابان، سیاهی ِ شب، نور ِ سوسو زن ِ چراغهای آبادی، روشنی ِ آتش کنار ِ جاده، از خود و خودی ها دور، نگاهی نو به قدیمی ها... من سفر را دوست دارم... چهارشنبه ی گذشته به گرگان رفتم، شب،درراه ِ رفت، که توی اتوبوس به بیرون خیره شده بودم، احساسات زیبایی در من بوجود آمد. کلمات بالا، تراوش آن احساسات است..
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 1:6 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پوچ است آن چه می خوانی اش.. از دور نگاهت را به خود جلب می کند.. به سويش می آيی.. نزديک و نزديکتر می شوی.. پوچ است آنچه می آيی اش.. لختی با او به سر می بری.. آنچه از دور می نمود، نيست.. می خواهی اش..
با پوسته اش می گذرانی.. عمری می گذرد.. طاقتِ بيش از اين را ندارد.. خود، تار و پودِ فَتيل اش را از هم رها می کند و... تُهی ِ خود را می نماياند.. گفتم که؛
پوچ است آن چه می خواهی اش.. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 3:51 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
بغض،فریاد،سیاهی
شکایت،ناله،سیاهی.. تلخ،خلوت،تنهایی حسرت،فریاد،سیاهی.. دلتنگی،امید،تباهی دیده،گریان،سیاهی.. منتظر،مضطرب،چشم به راه آرزو،نقش برآب،سیاهی.. چشم دوخته بر افق و عاقبت... ابر ِ سیاه،سیلاب، ویرانی باخته،ملول،ناگزیر لعنت و.. نفرین.. بر سیاهی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 22:44 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 1:21 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش مبتلا به بیماری ای شدم و نا گزیر بودم از رفت و آمد زیاد پیش پزشک. اوایل برایم سخت بود که چرا دکترها به درد من اهمیتی نمی دهند.یعنی به محض اینکه به دکتر می گفتم علت مراجعه ام به او، فلان مسأله است، خیلی راحت با آن روبه رو می شد و سریع شروع می کرد به نسخه پیچی..!چون رویارویی ِ اوبا این بیماری برایش امری بسیار عادی شده بود.. ناراحتی ِ من از این بود که چرا آنطور که این بیماری برای من سخت است، دکتر به همان اندازه برایش ناگوار نیست و خیلی راحت با این امر روبه رو می شود. به مناسبتهای دیگر نیز ذهنم با این پدیده ، کلنجار می رفت.مثلا ً استادی که تازه شروع به تدریس کرده بود، ترم های اول به خیلی مسائل بیشتر دقت می کرد.اما به مرور، این دقت کمتر شد. همچنین، گاه در رویارویی با برخی پدیده ها، در بدو امر مفتون ِ ویژگیهای نوظهور آن می شویم. اما اندکی بعد همان پدیده برایمان یک چیز بسیار عادی به شمار می آید.مثال ِ ساده اش موبایل، mp3 player و...است. مثال خیلی ساده ی دیگر اینکه وقتی لباسی می خریم، دفعات اولی که آنرا می پوشیم خیلی مواظبیم که کثیف نشود، اتوی آن به هم نخورد و...اما همین که چند باری از استفاده ی آن گذشت دقتی که برای تمیز و مرتب نگه داشتنش میکردیم، کمتر میشود.(دست کم، خود ِ من اینطورم). قصدم از بیان این حالتی که به لحاظ روانی در ما اتفاق می افتد و مثال های گوناگون، این نبود که ارزش داوری در موردش کرده باشم، نه. چون به نظرم گاه خوب است و گاه نه.. تنها خواستم به این "حالت" ی که در ما پدید می آید، توجهی داده باشم و با بیان مثال ها، به جهت توضیح ِ کامل تر، از آن تصویری نشان داده باشم. در آخر بیان این مطلب را خالی از لطف نمی بینم که؛گاه در روابط مان با یک دوست نیز همینطور است.. بسیار پیش آمده که روزهای اول ِ یک دوستی برایمان شیرین تر، جذاب تر، و خاطره انگیز تر است.و به مرور، این رابطه لذت ِ روزهای اول را ندارد و آن دوست برایمان "عادی " میشود...! ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:58 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 14:30 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در فرصتهای بعد در مورد سفری که تابستان به افغانستان داشتم، بیشتر مینویسم.. این تصویرِ عکسیه که تو یه قهوه خونه و رستوران سنتی در کابل بود..شبی بود به یادموندنی.. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 16:52 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اواخر مرداد، شبی مشغول تأمل و تفکر بودم.حاصل این تأملات این شد که تصمیمات گذشته ام را که برای ایجاد وبلاگ گرفته بودم، عملی کنم.
در قدم اول لازم بود نامی برای ولاگ برگزینم.علاقه داشتم نام وبلاگ به دو ساحت یا دو موضوع، مرتبط باشد؛ یکی موسیقی و بویژه "ساز" ، و دیگر گفتن حرفهایی که شاید در گفتگوهای معمول روزمره نشود به آن پرداخت.البته انگیزه های دیگری هم از ایجاد وبلاگ دارم که در فرصتی دیگر،خواهم نوشت. خلاصه،اسمی که به ذهنم خطور کرد "کوک" بود.کمی باهاش ور رفتم و این ترکیب رو بهتر دیدم:کوک، بی پرده. کلمه اول هم ناظر به پرده در سازِ موسیقی است. وهم بی پرده سخن گفتن. مرادم از کوک هم، نه آنچه که در مقابلش ناکوکی است.بلکه آنچه اعم بین این دو است.هر سازی میتواند کوک باشد.یا از کوک خارج،که اصطلاحا ناکوک خوانده می شود. حالت انسان هم همینطوره،گاه سرحال،شاداب و پر نشاط یا کوک. و گاه دمق،بی حوصله،ناراحت و غمگین یا ناکوک. دراین وبلاگ قصد دارم روز نوشت ها و خاطرات خودم رو بنویسم.همچنین اندک تأملاتی که بعضآ در ذهنم به اونها می پردازم رو بیارم. از سخن گفتن درباره هنر بویژه موسیقی، عکاسی و سینما که بسیار به اینها علاقه دارم هم دریغ نمی کنم. گاهی هم داستانهایی هر چند کوتاه رو که در ذهنم شکل می گیره، مینویسم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 1:59 توسط مهدی
|
|
||